روایت سوم
تقدیم به تمام دختران و مادران میناب🖤🥀
(حنانه ذاکری خواه)
از همان روز اول دلم میخواست از تو بنویسم… اما غمت انقدر جانکاه و غلیظ است که دست و دلم کر و کور میشوند… و تو دختر میناب: میدانی، بهار امده…مطمئنم تو هم منتظر بهار بودی…بهار امده اما من هنوز شکوفه های درخت هلو را نبوییده ام…هنوز زیر باران نرفته ام…هنوز پنجره های خانه را باز نکرده ام که هوای بهار مرا تازه کند…من دیگر منتظر خورشید بعد از باران نیستم…ابرها را بیشتر دوست دارم…هر دو بغض داریم وباهم میباریم…راستی اسمت حنانه بود؟! اری حنانه!..حنانه جان چرا چشمهای تو اینقدر وسیع است؟؟؟ عمق دارد؟؟؟میدانییی… به چشمانت که نگاه میکنم مرا میبلعند…انگار که خدا به اندازه عمر تو بهشت را از چشمان تو نمایان کرده بود… اهان.راستی سر چه درسی بودی که ناگاه چشمانت خدا را دید؟؟؟
شاید معلم از بهشت برایتان میگفت و شما ارزو کردید و مرغ آمین هم در ان حوالی بود…شاید هم روی شانه های تو نشسته بود و دلت را بویید…حنانه جان برایم سوال است شما بچه ها مرگ را چگونه میابید؟گل یا سیب بو میکنید؟یا شهربازی میبرندتان؟یا شاید هم فرشته ای سفید پوش و زیبا لبخندزنان دستتان را میگیرد شماها بال درمیاورید و پرواز میکنید؟؟؟.
.همان که همه بچه ها ارزو میکنند…یا شاید هم از مادرت میگوید که پای گاز عشق را چاشنی غذایت میکند و منتظر امدنت است و ناگهان دلش شور میزند و دستش را شعله گاز میسوزاند و در دل لاحول و لا قوه میخواند…صدای انفجار می اید و مادرت حنانه گویان پروانه میشود تا مدرسه و وقتی چشمش به جای تو دود و اتش میبیند دنبال مرغ آمین میگردد تا تو را ارزو کند…
غافل از اینکه تو زودتر ارزو کرده بودی بهشت را…و از ان بالا به مادرت میگویی:اول ،اول …من بردم… مثل بازیهای دوتاییتان…اه از دل مادرت حنانه…دلم برای مادرت هزار تکه شد حنانه…خوب شد که تو رفتی بهشت و مادر نشدی حنانه…میدانی مادر که میشوی از همان لحظه اول دنیا زیر پایت میلرزد و سکون نداری..
.مادر که میشوی دیگر برایت مهم نیست که موهایت فر ریز باشند یا صاف و لخت که در باد روی صورتت بریزند و تو هی انها را کنار بزنی…لباسهایت قرمزو سفید باشند یا سیاه و خاکستری…ناخنهایت تمیز و مرتب باشند یا شکسته و کوتاه…مادر که میشوی انگار قلبت را بدنیا می اوری…
قلبت را در دستانت میگیری و قلبت را بغل میکنی و میخوابانی…حنانه تو پیش خدایی…برای مادرت خدا را بخوان…برای ارامشش ارزو کن شاید مرغ امین دلت را بویید…..
اعظم علیپور
فروردین۱۴۰۵






