کد خبر: 17785 | تاریخ انتشار: ۸:۴۵:۱۵ - شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۴ | بدون نظر | |

 موضوع انشا : یک روز برفی

باقیافه ای نامیدوعبوس درب را بازمیکند.سرش را بیرون میاورد وبه پایین وبالای کوچه تنگ وبن بست نگاه میکندامروزهم مثل تمام روزهاکوچه ساکت است ورمقی برای هیجان نداردبرای اوخورشیدپشت ابرهای سیاه صرفه های پیری سرمیدهد.اوهمیشه فرداراآخرین روز میپندارد.

چترقدیمی سیاه رنگش رابازکرده رهسپار میشود.صدای قاروقورشکمش راتیربرقهاعادت کرده اند.صدای زندگی نه!طنین تلاش برای زنده ماندن در شهررامیشنودمردان وزنانی که چتر برسردارندخبری از باران یابرف نیست.

دیوارهای خاموش شهرمملو ازنگاتیوهای رنگی مردان رنگین پوست باپکیج های استثنایی اشتغال،چتر رابروی افق برمیگرداند درخودفرومیروداگرامروزهم دست خالی برگرددچشمان منتظردخترکوچکش رادرسرش نقاشی میکنداشک ازگونه های سردش بوسه ی دل انگیزی برمیداردلبهایش آرام آرام آوای تلخ نامیدی راهجی میکندچتررابه حالت نیمه احتزاز درآورده غروب را مینگردکمی آن طرفـتراجتماع مردم رامینگرد.مردی سفیدروی ازسلاله اخلاص سخنان با شکوهی برایشان میگوید،برق در چشمانش سوی امیدی جاری میکندازمیان مردم که میگذردزیر چترها گمش میکنم چشمهایم راتیز میکنم اوخودرابه مردسفیدروی میرساند…

آقا…مردسفیدروی باگشاده رویی خنده ی رافت میزند..

.آقاقرصی نان برای دخترگرسنه ام میخواهمimages (1)

.دستش را بسوی اودرازمیکند،مردسفیدروی خنده اش را تلخ میکند…

رای تونیز بوی طمع میدهدمن رای طمعکارنمی خواهم .

عرق شرم درآن هوای سرد ترشح نمی شودامادستش راروی چشمانش گذاشته ماشه ی چترش رامیکشد درمشتش پارچه ی سیاهش را میفشاردراه میرود سربه زیربرف آرام آرام میبارد آنقدرمی بارد درسفیدی ها گم می شود آن مرد از کودکی آرزویش بود یک روزآدم برفی شود.

یکتا

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر

نظراتی که حاوی توهین و تضییع حق بوده یا ضعیف و دارای بار حقوقی باشد، تائید نخواهند شد


آخرین اخبار