۲۶ درصد از اعتبارات ستاد بازآفرینی شهری استان به شهرستان مشگین شهر اختصاص یافته است

گره کور در انتخابات مجلس شورای اسلامی حوزه انتخابیه مشگین شهر

الهام بخش تمام نوشته هایم مشکین شهر است

محرومیت شهرستان مشگین‌شهر در حوزه سلامت 

دستگیری باند کلاهبرداران اینترنتی در مشگین شهر

آماده خرید امتیاز تیم فوتبال ماشین‌سازی تبریز هستیم

مشگین توریستی چالش ها و فرصت ها

سه شهرستان برتر اداره کل میراث فرهنگی اردبیل مشخص شدند

برخی مسئولین از قیمت گوشت خبر ندارند / یکی از دلایل گرانی، عدم نظارت مسئولان است

معلمی که هزینه درمان ندارد نباید انتظار آموزش باکیفیت داشت

برای خداوندگار موسیقی سرزمینم

�شهردار مشکین شهر: افراد رادیکالی که برطبل خالی می کوبند با مردم شفاف باشند

کد خبر: 27475 | تاریخ انتشار: ۱۵:۲۸:۲۹ - سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۸ | ۱ نظر | |

داستان واقعی یک عشق:

قارداشعلی هزارتکه عشق

 ایلقارنیوز: قارداشعلی ازروستای لاهرودکه اکنون شهرش مینامند بودداستان عشقش دهان به دهان گشته و درگذرزمان حکایتهای متفاوتی ازخودبجاگذاشته این تصویررا از پیج ارزشمند آقای نصرالله یعقوبی برداشته ام که ایشان نیز برای معرفی این عکس دیوانه عشقش نامیده اند.

اما حکایت من داستانی است که اززبان برادربزرگوارم دکترعلی اصغر ذوالفقاری شهمه‌ی نوشته‌هانیده ام و جناب آقای حسن نورمحمدی شاعربزرگ شهرمان برآن صحه گذاشته اند!حال اگرشماهم حکایتی جز این از قارداشعلی شنیده اید همینجا نقل کنید.

باشد که حق مطلب را خوب اداکرده باشم:

آن شب قهوه خانه پرازمشتری بود.آنقدر دود سیگارو قلیان فضارا پرکرده بود که (نگه جزپیش پارا دید نمیتوانست)صدای قل قل قلیان ،جرینگ جرینگ استکانهای قهوه خانه چی ، همهمه مبهم مشتریان ،صدای خنده های گاه به گاهشان و نجواهای درگوشی برخی سمفونی ای نه چندان دلنشین در فضا ایجاد کرده بود.

اوگوشه ای از قهوه خانه ،پشت سماورهای بزرگ مثل هرروز تنها نشسته بود. برخلاف روزهای دیگر نه چایی ایش را میخورد نه لب به سیگار میزد قلیانش روی میز چوبی کهنه خاموش شده بود..سیگارها روشن نشده در زیرسیگاری سیاه رنگ آنجا له ولورده شده بود..چایی سردی در استکان کمرباریکی به سیاهی میزد..مشتری تازه ای که می آمدازروی تمسخر حالی ازاو میپرسید و چون جوابی نمی شنید با پس گردنی آرام یا خنده ای استهزاآمیز نگاهش راازاو برمیگرفت…حبه قندهایی که از روی شیطنت مشتریان به سویش پرتاب میشد اورا ملول نمیکرد…نگاهش انگار در نگاهی ماسیده بود یا شاید خاطره ای را در گذشته میکاوید..پلک نمیزد..لباسهای به قول امروزیهای به اصطلاح متمدن چهل تکه اش بر تنش زار میزد…صورتش به سرخی میگرایید…گاه زیرلب زمزمه ای میکرد..انگار چیزی نمیشنید ..مجرد وفارغ ازهمه چیز..درمیان آنهمه شلوغی در دنیایی دیگر تنهای تنهابود..شاید ساعتها به همین منوال گذشت…مشتریان گاه به گاه عوض میشدند..در قهوه خانه با ورود وخروج مشتریان به هم کوبیده میشد و تاریخ جزاین برای قهوه خانه چیزی دیگرنداشت:مشتری..سیگار..چایی..قلیان..مچ زنیهای کودکانه مردان ..پاسور…خنده های الکی…قرارومدارهای شاید مهم..و..و..اما او فارغ ازهمه اینها برای بقای خود فقط برای رفع گرسنگی به آنجا می آمد..دکه سه راهی روستایشان برای خواب دنج تراز قهوه خانه بود.ولی آن شب نه گرسنه بود نه تشنه!!گاه صدایی ازبیرون اورا ازعالم تنهایی اش خارج میساخت ازجا می پرید.نگاهی به بیرون می انداخت ..گوشهایش را تیز میکرد..

گوشهایش را تیز میکرد..انگار صدایی غیر ازصدای قهوه خانه اورا به عالم حقیقی برمیگرداند..مشتریان هرکدام به کارخودمشغول بودند .یکه خوردن اورا نمی دیدند..و صدایی نمیشنیدند..هرچه ازشب میگذشت ازتعدادمشتریان کاسته میشد..شاگرد قهوه چی صندلیها را روی میزها وارونه قرار میداد..وسط قهوه خانه دیگر از میزو صندلی خالی شده بود..او باز یکه خورد…این بار ازجا جست وتا وسط قهوه خانه آمد..دستش را پشت گوشش گذاشت وبا دقت به صدایی نامعلوم گوش داد وآرام گفت:می آید..می آید..لبانش به خنده ای بازشد..دستانش را به صورت پرازموی بور خودکشید..ازسرذوق باصدای بلند بازهم گفت:می آید..می آید..شاگرد دست ازکارکشید به جارویش تکیه داد و تمسخرآمیز خندید..قهوه خانه چی ازپشت سماور درآمد:چی شده قارداشعلی؟؟وخندید..مشتریان لب به لب قلیان استهزاآمیز نگاهش میکردند..مردی چاق باقیافه ای متمولانه اسکناسی به سویش پرتاب کرد..اونه آن را دید نه برداشت…دستانش را دردوسو ی صورتش گرفت واز پشت شیشه پنجره به دوردستهای تاریک خیره شدوباز این بار فریادکشید:می آید..می آید..از شادی درپوست خود نمیگنجید..از کنارپنجره برگشت..دست به بالابرد و شروع به  رقصیدن کرد…بالا وپایین می پرید..ناشیانه می رقصید ومشتریان باقیمانده چه کیفی میکردند از رقص دلقک گونه او…کلاه ازسرش افتاد..موهای کم پشتش خیس عرق بود..او پشت سرهم فریاد می کشید واز آمدنی نامعلوم خبر میداد..اما همچنان می رقصید..دیگر کارش از رقص گذشته بود..خسته شد..نشست..اما انگار صدایی از دور دورها اورا دوباره به وجد می آورد وباز پایکوبی هایش را ادامه میداد..مشتریان دیگر به تدریج آنجا را باخنده های مشمئز کننده شان ترک کردند..قهوه خانه چی اورا به نشستن فراخواند وبه زور روی صندلی چوبی ای نشاند..قهوه خانه چی دیگر نمیخندید.. دستش به پوست صورت اوخورد..او چون کوره ای سوزان بود ..صورتش سرخ سرخ و نفسهایش داغ داغ.شاگرد آب سردی آورد..وبه زورقرصی از لابلای داروهای کهنه وفرسوده به خورد او دادند…نای حرف زدن نداشت..اما ازمیان صدای نفسهایش میشد کلمه(می آید..می آید…)را شنید.

روی نیمکتی درازش کردند…و نگران بالای سرش نشستند..ساعتها ازنصف شب گذشته بود..هرسه روی نیمکتی خوابیده بودند..دیگر خورشید داشت طلوع میکرد و قهوه خانه آرام آرام تاریکی را می بلعید وروشنایی همه جارا فرا میگرفت..صدای زوزه سگان ده..و صدای خروسان سحرخیز خبراز آمدن صبحی دیگر میداد..قهوه خانه چی خرخری به راه انداخته بود وشاگرد خسته از کار طاقت فرسای دیشب به خواب عمیقی فرو رفته بود

صدای زوزه سگان ده…و صدای خروسان سحرخیز خبراز آمدن صبحی دیگر میداد…قهوه خانه چی خرخری به راه انداخته بود وشاگرد خسته از کار طاقت فرسای دیشب به خواب عمیقی فرو رفته بود…قارداشعلی از خواب پرید..ازجا برخاست..نشست..بازانگار صدایی شنید….موقعیت خودرا دریافت…بلندشد…پاورچین پاورچین خودرا به در رساند…پایکوبی دیشب پاهایش را رنجانده بوداما او بی توجه به درد پا باجستی خودرا به بیرون زد..به بالا وپایین راه نگاهی کرد

دست پشت گوش برد…بادقت گوش داد سمت صدا راکه تشخیص داد بدون وقفه باتمام قوا شروع کرد به دویدن…ده خلوت بود…گاه گاهی مردی یازنی متعجب از دویدن او بانگاه متحیرشان دنبالش میکردند وبازمزمه ای راه خودرا پیش میگرفتند…اما او می دوید…کوچه های پراز سنگ و خاک وخاشاک را پشت سر میگذاشت ومی رفت…دیگر خورشید کاملا طلوع کرده بود..و زنان ومردان یا برای کار راهی زمینشان بودند یا احشامشان را به چرا میبردند…همه دعایی به جنون اومیکردند و رد میشدند…قارداشعلی اما ایستاد..دست به گوشش برد باز سمت صدارا که تشخیص داد دوباره دوید…گالشهای مندرسش ازسرعتش میکاست اما مگر گالش میتوانداورا ازرفتن بازدارد؟؟!!از ده خارج شد..

جاده ای خاکی راه براو بست..انگار صدارا نزدیکتر میشنید…کنار جاده ایستاد…چند ماشین سواری ووانت آمدندو رفتند اما نگاه او چیزی دیگر میکاوید…شاید ساعتی گذشت…ازدور رنگ سرخ وانتی هرلحظه پررنگ تر میشد وچشمان قارداشعلی تیزتر…چندقدمی به سوی وانت برداشت…قدمهایش راتندترو نگاهش را تیزترمیکرد…تا این که …باز شروع به دویدن کرد…دوید…دوید…فریاد میزد:دارد می آید…دارد می آید…چند بارزمین خورد اما می دوید…دستهایش را درهوا تکان میداد…و لبانش به خنده ای باز میشد وفریادش هرچه رساتر به گوش می رسید ودر جاده خلوت خاکی گم میشد…پیشتر میرفت ورنگ سرخ هرلحظه پررنگتر…ازلابلای باغهای اطراف جاده کشاورزان وباغبانانی به صدای او دست ازکار کشیده بودند وبه تماشایش ایستاده بودند…خیال میکرد یا جاده دراز میشود یا گامهای او درعین دویدن نمی دوند..اما او میدوید وتمام وجودش به رنگ سرخ میگرایید …مثل تکه های رنگ ووارنگ لباسهایش……دیگر سرخی را باتمام وجود حس میکرد…زمان چه دیر میگذشت…زمان اما گذشت …

ولی وانت قرمز هم ازکناراو ردشد…و گذشت…برگشت ..هاج وواج….ادامه جاده اورا باز به دویدن واداشت اینبار پشت سر وانت قرمز…این بار ابر وباد ومه وخورشید وفلک به یاری اش شتافتند واو به سرعت دوید…چشمان ترسوی سیاهی از پشت شیشه نیسان اورانگران مینگریست..و چشمان شاید خشمگینی آینه ماشین را برای شناساییش میکاوید..اما او آنقدر دوید تا دستانش را به میله پشت نیسان رسانید ..ماشین اورا کشید وکشید وکشید…اما اودست ازماشین نکشید …صدای فریادی ازداخل ماشین به گوشش رسید…خندید…جاده  دیگر پراز باغبانان وکشاورزان بیل وکلنگ به دست بود..ماشین ایستاد..باغبانان خودرا به آنجا رساندند…راننده خشمگین پیاده شد…خون ازسروروی قارداشعلی روان بود کفشهای پاره پاره شده اش دورترازاو هرکدام درسمتی دیگر گم وگور شده بودند…رنگهای گلی تکه های لباسش میان گل ولای همچنان به چشم میخورد…چشمان خون آلودش پراز تمنا بود…نیم خیزشد ..دستان یاریگر دیگران را به تندی پس زد…کشان کشان خودرا به طرف راست جلوی ماشین میکشاند همهمه ترحم واعتراض هیچ کس را نمیشنید…زن؛دیگر از ماشین پیاده شده بود…گریه میکرد……چشم درچشم قارداشعلی دوخت…قارداشعلی هم گریه کرد…سکوت همه جارا فراگرفت…نگاه غیض آلودراننده هم اورا نترساند باغبانان مانع هجوم راننده به قارداشعلی شدند…زن نشست…قارداشعلی آرام شد …خندید…گریه کرد..توان آن رانداشت که مشت برسرش زند…فریادکشید کسی نفهمید چه گفت….اما زن؛گریان؛ باصدایی آرام و آمیخته به ترس گفت:قارداشعلی……….قار داشعلی انگار این بار باخنده اشک ازچشمش زدودو به زور گفت:تکه های لباسم تکه ای همرنگ از لباس توست….هنوزهم دوستت…و ….حرفش ناتمام ماند……و….آرام شد…برای همیشه…..

نرگس ذوالفقاری

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است


۱ ديدگاه مطلب براي " قارداشعلی هزارتکه عشق " ارسال شده است.

  1. Lili گفت:

    😢😢😢😢

ارسال نظر

نظراتی که حاوی توهین و تضییع حق بوده یا ضعیف و دارای بار حقوقی باشد، تائید نخواهند شد


آخرین اخبار