آمدی به مهر تا دوباره شور و شوق کودکانه در کوچه ها طنین انداز شود و صدای زنگی که حکایت از فصلی برای آموختن دارد نواخته می شود
کوله پشتی هایی که بر دوش معصومانه کودکان است اگرچه پر از قلم و دفتر است اما روزی پر از خاطرات تلخ و شیرین زندگی خواهد شد که در هر عصر پاییز دوباره ورق خواهد خورد
آری پاییز است و آغوش مهربان ماه مهر دوباره با هزاران بوسه ی درخت بر زمین می آید و برگ هایی که لبهای سرخ و زرد خود را به پابوس زمین مر رسانند
فصلی برای بی قراری و دلدادگی، فصلی برای برهنه شدن گیسوان درخت بید در مقابل تندباد و بادبادک هایی که از بند رها می شوند و در آسمان بی کران با ابرها می رقصند
پاییز که می رسد دوباره نت های عاشقی در جان زمین ساز می شود و سمفونی عاشقانه های آبان دوباره نواخته می شود ویاقوت های سرخ در دل انار دوباره خون می شود
صدای نفس های پاییز شنیدنی است آن هنگام که از کنار شال گردنی آرام در گوشت زمزمه می کند رها شو از همه چیز ، رها شو از هرچه که تو را از پرواز باز می دارد حتی اگر بدانی دیگر راه برگشتی برای بازگشتن نیست
پاییز ای فصل دلربای من چقدر دختر آذر ،آذر آرزوها و آذرخش در چله شب پیر می شود و تمام موهایش را به سپیدی زمستان می سپارد
هنوز از شوق تو و زیبایی هایت سیر نشده ایم هنوز هم آواز کلاغ هایت برایمان آواز مرغ عشق است و نیمکت های خالی و سردت برای ما پر از احساس و گرماست
تو می دانی و من که این دل چه نجواها در دل باران پاییزیت داشت و چه حرفهایی که در قدم زدن در دل پاییزیت به باد سپردم من رفیق فصل خزان بودم رفیق روزهای بی کسی و تنهایی ات و تو چقدر دل مهربان و بزرگی داشتی که هیچ وقت از بغض مه گرفته ات نگفتی و همه جا را به رنگ های زیبا آراستی تا پاییز را زیباتر از بهار کنی
پاییز ای فصل زیبای زندگی، خزان هم که باشد تو باشی و عاشقانه هایت، سکوت کافی است
اکبر عطایی






